خرید بک لینک

درباره سایت

wOw

امکانات وب

 حماسه ي واركرافت

دومين جنگ كبير بر عليه اورك ها آليانس ها را در وضع بدي قرار داده بود اورك هاي بي رحم كه تحت رهبري دووم هامر* هدايت ميشدند نه تنها به مركز سرزمين خازمودان* كه تحت سلطه دورف ها بود نفوذ كرده بودند بلكه بسياري از شهر هاي مركزي لردران (اتحاد آليانس ها كه انسان ها ،درف ها ، الف ها وجادوگران كرين تور را لردران مينامند) را در سر راهشان با خاك يكسان كرده بودند. اورك ها حتي توانسته بودند تا جزيره ي دوردست الف ها يعني كويل تالاس* نيز دست يابند و دست به غارت آنجا بزنند اما با رسيدن نيروهاي الف هاي جنگلي متوقف شدند آخرين ارتش آليانس ها كه به رهبري آندولين لوتار،لايت برينگر و درياسالار آلين پرادمور هدايت ميشد ، اورك ها را مجبور به عقب نشيني به سمت جنوب يعني سرزمين نابود شده آزروت (اولين پادشاهي اي كه اورك ها اآن را نابود كردند) كردند.
سرلوتار موفق شد تا قبيله دووم هامر را از لردران بيرون براند و آنها را تا سرزمين هاي تحت كنترل اورك ها در آزروت كنند.
سِر لوتار دژ آتشفشاني اورك ها يعني بلك راك اسپاير* را محاصره كردند وحمله سختي را عليه نيروي دفاعي دژ تدارك ديدند . با سخت شدن شرايط براي اورك ها دووم هامر و سردم دارانش تصميم گرفتند از راه مارپيچ كوه از پشت به لوتار حمله كنند و در جلگه هاي سوزان بلك راك با پالادين هاي لوتار درگير شدند.
در گوشه اي از صحنه ي نبرد لوتار و دووم هامر درگيري سختي را شروع كرده بودند كه لحظه به لحظه خسته تر ميشدند در نهايت دووم هامر سِر لوتار را از صحنه مهيب نبرد به تاريخ پيوند زد.
اما كشته شدن دلاور انسانها آن چنان تاثيري را كه دووم هامر انتظار داشت را در پي نداشت.
توراليون دلير ترين فرمانده لوتار سپر خون آلود لوتار را از زمين برداشت وهم قطاران اندوهگين خود را با فرياد ((به نام لردران ،به نام آزروت و به ياد لوتار!!!)) براي يك ضد همله هدايت كرد.
سربازان خشمگين لردران براي گرفتن انتقام فرمانده محبوب خود به صف هاي استوار اورك ها هجوم بردند. سربازان توراليون اورك ها را يكي پس از ديگري تكه تكه ميكردند و به دژ نزديكتر ميشدند و تا نابودي كامل بلك راك دست از كار نكشيدند.دژ اورك ها سقوط كرد و باقيمانده اورك ها راهي جز فرار به آخرين بازمانده شكوه اورك ها باقي نمانده بود : يعني دروازه تاريكي 
Dark Portal 

 

 

سرنوشت شوم


تراليون و سربازانش ،باقي مانده ي اورك ها را تا باتلاق ها و درياچه هاي گنديده و مسمومي كه دروازه ي سياه را در خود جاي داده بود تعقيب كردند . در زير دروازه ي عظيم تاريكي گروه از هم پاشيد و خونين ترين درگيري جنگ دوم به پا شد اما به دليل كم بودن اورك ها و جادوي **** خون (كه باعث ميشد اورك ها از گروه هاي خود جدا شده و نظم خود را از دست بدهند اما در عوض به قدرت و شهامت بسيار زيادي براي مدت كوتاهي دست يابند. ) يكي پس از ديگري در خشم ارتش متحدان غرق شوند و از پا در آمدند.
پتك محاصره شد و به دام ارتش متحدان افتاد و اسير شد و به لردران فرستاده شد ، بسياري از افراد و فرماندهانش را در يك محل جمع كردند و در غل و زنجير به سمت شمال فرستادند تا در لردران و ساير نقاط از آنها به عنوان برده استفاده كنند.
فقط چند ماه از نبرد مدافعين شمال (نبردي كه در بالا ذكر شد با نام اصلي ندر گارد) ميگذشت كه نيروهاي دروازه ي تاريكي شروع به فعاليت مجدد كردند و راه جديدي را به سوي دِرِنور باز كردند . بازمانده ي قبايل اورك به رهبري ساحر اعظمنرزول مجدداً به سوي آزروت حمله ور شدند اما هدف از حمله به دست آوردن تعدادي از اشياي جادوي از آزروت بود كه ممكن بود باعث افزايش قدرت نرزول شود ، اورك ها تصميم گرفتند كه دروازه هاي ديگري را رو به سوي آزروت باز كنند تا شايد بتوانند با اين كار براي هميشه از دنياي قرمز و نفرين شده خود درينور فرار كنند.
كينگ ترانوس ،پادشاه لردران از آنجاي كه مطمئن بود نرزول خود را براي حمله جديد عليه متحدان آماده ميكند ، ارتش هاي خود را به درينور فرستاد تا براي هميشه به تهديد اورك ها خاتمه دهند و نسل آنها را منقرض كنند . ارتش متحدان با تمام قوا توست فرمانده خدگر و ژنرال توراليون هدايت ميشد ند با اورك ها در سرزمين هاي سوزان درينور درگير شدند . ولي حتي با كمك تكاور الف ها به رهبري آلريا و گروه دورف ها كه به رهبري شاهزاده كوردران ، نتوانست جلوي نرزول را بگيرد و نرزول موفق شد دروازه هاي جديدي رو به سوي آزروت بگشايد.
پس از جمع شدن نيروي هاي كه توست دروازه هاي جادويي كه نرزول ايجاد كرده بود زلزله ي مهيبي ايجاد شد و باعث شد كه زمين تكه تكه شود .در حالي كه خدگر و افرادش با نا اميدي تلاش ميكردند كه به آزروت بازگردند ، نرزول و يارانش توانستند به يكي از دروازه ها برسند و خود را به آزروت برسانند اما خدگر و افرادش كه ديگر اميدي نداشتند تصميم گرفتند تا جان خود را فداي لردران كنند و دروازه هاي جادوي را نابود كنند تا آزروت كه در طرف ديگر دروازه ها بودند از نابودي سرزمين آتشين آسيبي نبيند. قهرمانان آزروت را نجات دادند و دروازه ها را نابود كنند اما از آنها چيزي نماند جز تنديسي يادبود! 

 

 

دلاوري به نام رونين

بعد از نابودي دومين دروازه ي تاريكي ،نيروهاي متحدان توانستند اكثر قبايل پراكنده و بازمانده در آزروت را جمع آوري كنند و به اردوگاه هاي كاراجباري كه خيلي سريع بعد از پايان جنگ دوم ساخته شدند ، بفرستند . اردوگاه ها خيلي سريع تا حداكثر گنجايش پر ميشدند و با دقت از آنها نگهباني ميشد اما با تمام سختگيري ها اورك هايي بودند كه موفق به فرار شدند: افراد قبيله ي آوازِ جنگ (warsong) موفق شدند به جنوب بروند و از دست سربازان متحدين بگريزند. همچنين مردم قبيله ي معده ي اژدها (dragonmaw) كه آن قدر بزرگ و قدرتمند بود كه بتواند صلح دلچسب لردران را به خطر بيندازد ، نيز موفق به فرار شدند.
قبيله معده ي اژدها كه توست ساحري دانا و زيرك به نام نكروس (nekros) هدايت ميشد ، موفق شده بود قسمت هاي وسيعي از شمال خازمودان را به وسيله ي اژدها و تعدادي نيروي زميني از چنگ دورف هاي كوهستان خارج و به تصرف خود درآورد . نكروس اين قدرت را داشت تا ملكه ي اژدهايان الكستراسزا (alexstrasza) و گروه اژدهايان قرمز او را به كنترل خود در آورد. او اين كار را به كمك شئ باستاني به نام روح ديو (demon soul ) انجام ميداد. نكروس ارتش خود را در ارگ باستانيِ دورف ها گريم باتول (grim batol) مستقر كرد كه در بالاي كوهستان قرار داشت و به كمك اژدهايان غير قابل نفوذ شده بود.
در ارگ نكروس ارتش بسيار زيادي را آماده نبرد ميكرد و قصد داشت اورك ها را دوباره متحد كند تا انتقام پتك تباهي را بگيرد. اما با وجود قدرت بسيار زياد نكروس مداخله ي جادوگر ديوانه و شجاعي به نام رونين (rhonin) برنامه هاي نكروس را نقش بر آب كرد .رونين و يارانش كه توست بازماندگان دورف حمايت ميشدند موفق شدند لطمه ي زيادي به روح ديو بزنند اما آن نتيجه اي را كه انتظارش را داشتند به دست نيامد زيرا قدرت هاي رونين در حدي نبود كه بتواند روح ديو را نابود كند و اين شئ جادوي خود به خود ترميم ميشد .
در حالي كه دورف ها و ياران رونين سعي ميكردند تا اورك ها را سرگرم كنند تا شايد رونين راهي براي نابودي روح ديو پيدا كند وارد شدن نكروس به صحنه ي نبرد موازنه ي جنگ را بر هم زد. ساحر نيرومند با استفاده از نيرو هاي جادويي خود با رونين درگير شد و با استفاده از جادو توفاني وحشتناك ساخت و رونين و يارانش را در شرايطي دشوار و خطرناك در لبه ي كوه قرار داد . در حالي كه چيزي به سقوط رونين از كوه نمانده بود نكروس كه مست قدرت بود تبر خود را به كوه كوباند و با يك جادوي مهيب باعث ريزش كوه شد و اين بزرگترين اشتباه او بود زيرا يكي از صخره هاي جدا شد و روي روح ديو افتاد و در يك انفجار ،شئ شيطانيِ نوراني ، درخشش خود را از دست داد .
الكستراسزا از كنترل اورك ها خارج شد و توانست آزادانه فكر كند ، ملكه اژدهايان و يارانش در يك انتقام خونين همه جا را به آتش كشيدند و قبيله ي معده ي اژدها با خاك يك سان شد. رونين فرياد زد :آخرين قدرت اورك هاي دنيا نابود شد....

 

اختلافات داخلي متحدين!


با مرگ نكروس ، آخرين ساحر و رهبر اورك ها ،اورك هاي باقي مانده در اردوگاه بي اراده و نا اميد شدند و در حالت رواني بدي قرار گرفتند . الاقه خود را به جنگ و مقاومت از دست دادند و آخرين چيزي كه از فرهنگ و محلي كه در آن بزرگ شده بودند را به مرور از ياد بردند.

در سالهاي بعد از شكست اورك ها ،رهبران بعضي كشورهاي متحد شروع به مشاجره و بهانه گيري در مورد مرزبندي ها كردند و سطح روابط سياسي مابين متحدان روز به روز كمرنگ تر ميشد. كينگ ترانوس پادشاه لردران و حافظ اتحاد كم كم به اين نتيجه رسيد كه آن اتحادي كه در بحراني ترين شرايط جنگ پا بر جا بود در اين صلح آرام در حال نابودي است و مدت زيادي دوام نخواهد آورد. ترانوس رهبران متحدان را قانع كرد تا پول و كارگر بفرستند تا كمكي براي بازسازي شهر بادِ طوفان (storm wind city) كه در دوران اشغال آزروت از بين رفته بود باشد. ماليات ها كه هزينه ي سنگين نگهداري و رسيدگي به اردوگاه هاي اورك نيز به آن اضافه شده بود باعث شد تا بسياري از رهبران متحدين مثل جئنِ يال قهوه اي (ge greymane ) شاه گلينيس (gilneas) به اين نتيجه برسند كه بهتر است از متحدين جدا شوند.
رفته رفته شرايط وخيم تر ميشد الف هاي اصيل و تندروي ماه نقره اي (silver moon) پيمان خود را به بهانه ي رهبري ضعيف متحدان كه باعث از بين رفتن و سوختن مقدار زيادي از جنگل هاي آنها در طول جنگ شده است با متحدان باطل كردند اين در حالي بود كه كينگ ترانوس به آنها يادآوري كرد كه اگر فداكاري انسانها كه در طول جنگ جانشان را فدا كردند تا از كشور الف ها دفاع كنند نبود چيزي به نام كول تالاس ديگر وجود نداشت ، اما بي فايده بود الف ها تصميم گرفته بودند مسير دلخواهشان را دنبال كنند.
اما اين تازه اول كار بود و با جدايي الف ها ،گلينيس و استورم گارد (stormgarde) نيز پيمان شكني كردند و از متحدين جدا شدند.
اما با اين حال كه متحدان تكه تكه شدند ،ولي كينگ ترانوس هنوز متحداني داشت كه روي آنها حساب ميكرد. درياسالار پرادمور از كول تيراس (kul tiras) و شاه جوان آزروت واريان ويرين (varian wry) هنوز با متحدان بودند ، همچنين فرقه ي جادوگران كيرين تور (kirin tor) كه به وسيله جادوگر كبير آنتونيداس (Antonidas) رهبري ميشدند پشتيباني كامل دالاران (dalaran) را از كينگ ترانوس اعلام كردند. از همه لذت بخش تر براي كينگ ترانوس متعهد شدن شاهِ نيرومند دورف ها شاه مگنيِ ريش برنزي (magni bronzebeard) براي دفاع از لردران بود.او گفت به خاطر كمك متحدان براي نجات خازمودان از دست اورك ها انسان ها تا ابد به گردن دورف ها حق دارند و يك پيمان دائمي با ترانوس امضا كرد.

 

 

دلاور جوان :آرتاس


سالها مي گذشت اين در حالي بود كه كم كم سختي ها كم تر ميشد و يك صلح پايدار در تمام لردران برقرار بود.
كينگ ترانوس و اسقفِ اعظم آلانسوس فاول (Alonsus faol) به سختي و پيوسته كار ميكردند تا دوباره پادشاهي را بسازند و به كشور هايي كه هنوز به متحدان وفادار بودند كمك كنند.
پادشاهيِ جنوب آزروت دوباره رشد كرد وتوانست به وسيله رهبري خوب شاه ويرين خودش را به عنوان يك قدرت نظامي مطرح كند و مقدار زيادي از شكوه گذشته را به دست بياورد. اوتر آورنده ي روشنايي رهبر والامقامِ فرقه پالادين ها با سازماندهي مهاجرين ،سركوب راهزنان و موجودات شيطاني در سراسر قلمرو صلح را پايدار نگاه ميداشت.درياسالار پرادمور و ناوگان نيرومندش دزدان دريايي را شكار ميكرد و خطوط تجارت را محافظت كرده و نظم را در سراسر دريا حفظ ميكردند. ولي با وجود تمام دلاوري هاي اين قهرمانان نسل جديد قهرمانان بودند كه در قلب مردم جاي ميگرفتند.
تنها پسر كينگ ترانوس ،آرتــــــــــــــــــــاس (Arthas) به مردي جوان ،قوي و بي پروا تبديل شده بود. پرنـسِ جوان به وسيله ي مورادينِ ريش برنزي (
muradin bronzebeard) برادر شاهِ دورف ها تعليم ميديد و به يك جنگجوي واقعي تبديل شده بود و با اين كه جوان بود به يكي از بهترين شمشيرزنان لردران تبديل شده بود.در سن 19 سالگي به خدمت فرقه دستِ نقره اي (order of the silver hand)وارد شد. كه به وسيله ي لرد اوتر رهبري ميشد ، اوتر ساليان سال در كنار ترانوس و از برادر به او نزديك تر بود و به آرتاس به چشم برادر زاده خود و نه تنها يك شاگرد نگاه ميكرد.اما با اين حال آرتاس كمي گستاخ بود و كمتر به نصيحت هاي لرد اوتر گوش ميداد. ولي هيچ كس نمي توانست به اندازه ي او شجاعت و بي باك باشد.وقتي كه گروه هاي جنگ جوي ترول هاي زول آمان (zul aman) شروع به قتل و غارت روستاها در حاشيه ي مرزي كول تالاس كردند ، آرتاس خيلي سريع اقدام كرد و تمام ترول ها را شكار كرد و به غارت و وحشي گري آنها پايان داد...
اما مردم لردران جز قدرت و جنگ آوري هاي آرتاس به زندگيِ خصوصي او نيز اهميت زيادي ميدادند. شايعه هاي مبني بر اينكه يك رابطه عاشقانه بين آرتاس ودوشيزه جينا 
پرادمور (lady jaina proudmoore) وجود داشت بسيار داغ بود و خيلي سريع در سراسر لردران پخش شد. جينا جوانترين دختر دريا سالار پرادمور و دوست كودكي آرتاس بود.
اين بانوي جوانِ زيبا ولي خجالتي ستاره اي در ميان شاگردان كيرين تور نيز بود . جينا به وسيله ي جادوگر اعظم و محترم آنتونيداس تربيت شده بود. او در يادگيري علوم و فنون جادويي يك پيشرو و نابغه محسوب ميشد و بسياري را شگفت زده كرده بود. با وجود وظايف سختي كه بر دوششان بود ، آرتاس و جينا موفق شده بودند رابطه ي دوستانه ي خود را حفظ كنند.
با در نظر گرفتن سن زياد شاه ترانوس و وضع سلامت كينگ ترانوس و وضع سلامت شاه كه رو به وخامت بود ، مردم از اين كه ميديدند پرنس محبوبشان با يك فرد اصيل ازدواج خواهد كرد كه خون شاهانه در رگ هايش در جريان است بسيار شادمان بودند...
اما آرتاس و جينا ميدانستند كه اين رابطه ديري ديگر نخواهد پاييد!!!
 

 

 

پايان صلح

جينا در تمام عمر خود انواع جادوها را آموزش ديده بود و مي دانست كه آينده ي او در تعليم علم و دانش است نه زنداني شدن در قصر پادشاهي.
چيزي كه مردم را ناراحت ميكرد اين بود كه اين دو عاشق ناخواسته از هم جدا شده بودند و دليلش هم اتفاقات عجيبي بود كه در حال رخ دادن بود.

بعد از گذشت تقريبا سيزده سال در صلح . آرامش ، شايعه هاي جنگ دوباره شروع به منتشر شدن نمود. مأموران پادشاه گزارش دادند كه يك رهبر تازه كار و جوان اورك شروع به جمع كردن آن چه از اورك ها باقي مانده بود كرده و توانسته يك گروه جنگجوي اوركِ كار آزموده تعليم دهد. رهبر جوان هم چنين به چندين اردوگاه حمله كرده و تعدادي از برادران در بندش را رها كرده و هم چنين تلاش كرده تا يكي از فرماندهان خود را آزاد كند. آنها حتي توانسته بودند دارن هولد (
Durnholde) كه يك قلعه ي نگهباني براي حفاظت از اردوگاه ها بود را تصرف كنند و افسران فرمانده اي كه آن را اداره ميكردند را بكشند.
كينگ ترانوس ،اوتر و پالادين هايش را براي سركوبي اورك جوان فرستاد ولي اورك هاي حيله گر هيچ وقت يافت نشدند.اوركِ جوان توانست به انسان ها ثابت كند كه در فنون نظامي يك پديده است . حتي بهترين تاكتيك هاي اوتر هم نتوانست جلوي روش جنگ و گريز او را بگيرد.
در حالي كه فشار شديدي بر روي شاه به خاطر شورش جديد اورك ها بود ،كينگ ترانوس اخبار ناراحت كننده اي از جبهه اي ديگر دريافت كرد و بسيار آشفته شد. شايعه مبني بر اينكه تعدادي از فرقه هاي آندد (Undead كه به فارسي نا مرده ترجمه شده اما من به دليل اينكه نا مرده رو قبول ندارم از آندد استفاده ميكنم)شروع به شكل گيري در شمال هستند . اين گروه مردم ناراضي از وضع كنوني را يافته و به آنها پيشنهاد زندگي جاودانه به جاي بردگيِ براي شاه را ميدادند . بعد از سالهاي زيادي كه در صلح و صفا گذشته بود شاه ترانوس ميدانست كه مشكلات تازه در حال شروع شدن هستند. او بعد از فكر به اين كه لردران تا به حال از سد همه مشكلات عبور كرده قدري آرامش يافت و ميدانست تا وقتي كه مدافعانش اعم از جديد و قديم از او حمايت ميكنند لردران هرگز سقوط نخواهد كرد و طلوع بيشماري را خواهد ديد....
ولي وي در اشتباه بود........

 

 

فصل دوم :
خيانت گولدان

در روزهاي پاياني جنگ دوم در حالي كه متحدان هيچ تواني براي مبارزه با هورد(HORDE) ((هورد نقطه ي مقابل آلييانس يا متحدين هست كه متشكل از اورك ترول و تاوورن هست)) ندارند و پيروزي هورد قطعي شده ،نسل انسان ها به آخرين روزهاي سلطنتش بر زمين نزديك ميشود.درگيري سنگيني بين دو قدرت در آزروت در گرفت. 
ساحر شرور  ،رهبر فرقه ي غير قانوني سايه ،گروهي از قبايل شورشي را بر عليه پتك تباهي رهبر نظامي اورك ها شوراند. در حالي كه پتك تباهي مشغول تدارك آخرين حمله اش بر عليه پايتخت لردران بود ، حمله اي كه ميتوانست آخرين مقاومت و بازمانده هاي متحدان را در هم بشكند ، گولدان و قبايل شورشي اش پست ها و قرارگاه هاي خود را رها كردند و به سمت دريا رفتند. پتك تباهي كه نيمي از ارتش خود را به خاطر خيانت گولدان از دست داده بود بهت زده مجبور به عقب نشيني شد و بزرگترين شانس خود را براي پيروزي بر متحدان از دست داد.
گولدان تشنه ي قدرت بود و هميشه دلش ميخواست به قدرت فنا ناپذيري و خدايي دست پيدا كند ذهن مسموم او به غير از قدرت به چيز ديگري فكر نميكرد.او پس از رفتن به دريا يك جستجوي دشوار براي پيدا كردن مقبره ي زير آب سارگراس (sargeras) را شروع كرد كه گفته شده بود نيروي عظيمي در آن پنهان است. گولدان ذره اي به وظايفش كه در برابر پتك تباهي و ديگر برادران اوركش بر دوش داشت فكر نميكرداو كه قبيله ي غارتگرِ طوفان (storm reaver) و پتك شفق (twilight's hammer ) را با خود همراه مرده بود، بالاخره توانست مقبره ي سارگراس را با زحمت هاي فراوان از زير آب بيرون بياورد . اما وقتي قفل مقبره را باز كرد و وارد آن شد تنها هيولايي ديوانه را آنجا يافت..
پتك تباهي كه به دنبال راهي بود تا اورك هاي نا فرمان را ادب كند ، نيرو هاي خود را فرستاد تا گولدان را بكشند و اورك هايي كه با او رفته اند را سر عقل بيورند و آنها را بازگردانند.
اما گولدان به خاطر حماقت و عتش به قدرت رسيدنش توست هيولاي مقبره كشته شد ،به دنبال كشته شدن رهبرشان اورك هاي فراري خيلي راحت توست نيرو هاي پتك تباهي شكست خوردند ،بسياري كشته شدند و بقيه هم تسليم شدند. با اين كه شورش سركوب شد، هورد نتوانست چيزي را كه از دست داده بود باز پس گيرد ، خيانت گولدان نه تنها باعث اميد متحدان شد بلكه زمان زيادي هم براي ساماندهي به نيروهايشان داد تا آنها خود را براي تلافي آماده كنند.
لرد لوتار وقتي ديد هورد از درون گسسته شده ،آن چه از نيروهايش باقي مانده بود را جمع كرد و به سمت اورك ها حمله ور شد و آنها را به سمت جنوب يعني زادگاهش آزروت عقب راند. در آنجا متحدان نيروهاي پتك تباهي را در دژ آتشفشانيشان بلك راك محاصره كردند.
با اين كه لوتار كشته شد اما ستوانش تراليون هدايت نيروهاي باقي مانده رو بر عهده گرفت و اورك ها را وادار به عقب نشيني كرد و بالاخره در آنجا تراليون موفق شد دروازه تاريكي را نابود كند تا مانع ورود نيروي كمكي براي اورك ها شود ، با نابودي دروازه تاريكي و جنگ داخلي اورك ها ، هورد سرانجام از داخل گسسته شد و در قدرت متحدين غرق شد.
پراكنده هاي اورك به سرعت جمع آوري شدند و به اردوگاه هاي كار اجباري فرستاده شدند.
اما بسياري به پايداري اين صلح اعتقادي نداشتند .خدگر شاگرد پيشين مديو (mediveh) ((مديو رو توي دموي فروزن ترون ميتونيد ببينيد فردي كه با شمايل كلاغ به سمت كاخ لردران مياد و با كينگ ترانوس صحبت ميكنه))، رهبر متحدان را قانع كرد تا دژ ندرگارد (
nethergarde) را بسازد تا بر باقي مانده ي دروازه ي تاريكي نظارت كند تا مباذا در اينده حمله اي از درينور صورت پذيرد...

برچسب: نویسنده: siya تاريخ: يکشنبه 17 دی 1391 ساعت: 18:19

صفحه بندی